تبليغاتX
عنصر بی حافظه - Flash back

عنصر بی حافظه

از میان کوچه های مه آلود ذهنم

Flash back

*خاطره هامو برای خودم نگه می دارم ، همه ی فکرای خودمو ، هرکی هر ..شعری میخواد بگه ، فقط من میدونم که اون ها چقدر قشنگن و چقدر میشه با اونا کیفور شد. آدما خراب میشن ، طراوتشون رو از دست میدن ، کثیف میشن ، بد میشن ، اما خاطره ها ، خراب نمیشن ، همیشه تازه ان ، بداشون همیشه بدن ، خوباشونم همیشه خوبن. فقط ممکنه فراموش بشن که این خیلی بده ، ترسناکه اما ما حتی به این ترسمون هم عادت می کنیم ... عادت می کنیم و هی عادت می کنیم و ... زندگیم یه مجموعه ی بزرگ شده از عادتام ، اینقدر عادت کردم که دیگه حتی نمیدونم اونایی رو که یه عمر دوسشون داشتم و عاشقشون بودم الان چه حسی نسبت بهشون دارم ، خنده داره!..

*هی جمع میشم و میرم تو خودم ، بعد یهو باز میشم ، مثل تپش قلب ، هی هم داره ضربانم بیشتر و بیشتر میشه ، انگار دارم یه چیزایی رو می خورم ، تو خودم محوشون می کنم ، انگار یه جور پاکسازیه ، اصلن نمی دونم دارم به سمت خوبی میرم یا نه. ولی می فهمم که دارم به یه سمتی میرم ، یعنی یه چیزی داره منو هل میده. ممکنه یه روزی منفجر بشم ، همه چیزو بپاشم بیرون ، تو صورت دنیا ، خالیه خالی میشم ، سبک و راحت ، فکر کنم روز خوبی باشه اون روز.

*بدم میاد از کسی که منو آزمایش میکنه ، منو میزاره توی ترازو ، مثل حیوونا میشم اینطوری ، مثل میوه و سبزی میشم ، بدم میاد.

23 آذر 86
اتاق 210 خوابگاه 2 صنعتی
در پیچ و تاب فوق!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 22:31  توسط بهنام  |